.
نمی دانم اسمش را چه بگذارم !
هذیان های بیداری شاید ...
چشم هایم را که می بندم ،شروع می شود ...
شاید انعکاس رفتارم باشد بر روح بیچاره ام ! ...
هر راهی رفته صدایش را نشنیده ام ، حال با تصویر حرف می زند .
همه چیزش گنگ است ...
لطف اش به این است که موضوع شان تکراری نیست ! مدتی که می گذرد تغییر می کند .
اما بدی اش ...دائم تکرار می شود .هر بار که چشم هایم را باز می کنم و می بندم ...
و هر بار واضح تر ، ملموس تر ...
گاه می ترسم مرز بین این تصاویر و واقعیت ها را گم کنم .
*
(1)
محکم دو بازویم را گرفته و تکانم می دهد . گمانم فریاد می زند ...اما من چیزی نمی فهمم ...گیج و بی اختیار
با هر تکان به عقب می روم و می چسبم به دیوار .
نگاهم مات به صورت اوست ...هرچند از اینجا صورت اش دیده نمی شود !
سوم شخص شده ام و روبه روی خودم ایستاده ام و عجز و ناتوانی ام را می بنم .
تکان ها شدید تر می شود و ناگاه چند ضربه ی محکم و پشت و سر هم به صورتم ...
درد! نه هیچ حس نمی کنم ، هیچ !
فقط یک حس ، یک فکر،یک امید ...
کجاست راه نجاتی ؟!؟



