تبليغاتX
آخرین دوران رنج
بسم الله الرحمن الرحیم
.

انتهای راه چیست؟
گاهی وقتا یه اتفاق کوچیک باعث میشه آدم به چیزای مهمی فکر کنه . به عمق یه مسئله نگاه کنه و از یه تصمیم به ظاهرساده برداشت های جدی تری بکنه .
الان  من توی  یکی از این موقعیت هام ...
اگه با خودم روراست باشم باید بگم می ترسم ...
می ترسم فکر کنم ...
می ترسم نتیجه گیری کنم...
می ترسم چون انگار واقعیت هایی که از پس این فکرها و تعمق ها بیرون میاد تلخه ...
می ترسم ...
فکر کنم ...و به نتیجه برسم ...
یا بی خیال باشم و بذارم این روزها هم بگذره ...
.
کاش می تونستم بی تفاوت روزهام رو بگذرونم ...
ولی نمی تونم ...
.
خدایا خودت راه رو بهم نشون بده ...

+ نوشته شده توسط آرام در سه شنبه 7 آبان1387 و ساعت 23:27 |
هوالعلیم
.
دیوار نوشته است . از خانه که بیرون می روم حداقل یک بار می بینم اش . و هر بار تا مسافتی ذهنم کنار همان دیوار و نوشته اش می ماند .
الم یعلم بان الله یری
آیا نمی دانید خدا شما را می بیند؟!؟
.
کوتاه و عمیق . بسته به موقعیتی که می خوانی ، ممکن است  تلنگری آرام باشد و یا مثل یک سیلی محکمُ سریع و دردناک و بیدار کننده
همه ی طی طریق ها و سلوک و دعا و عبادت و عرفان برای رسیدن به معنای همین جمله است
بفهم که خدا تو را می بیند
.
فهمیده بود که مشفقانه می گفت : عالم محضر خداست ، در محضر خدا معصیت نکنید .

پ .ن

سوم تیر حقیقتا یک نقطه  عطف در روند حرکت جمهوری اسلامی بود .

خاطرات جمعی از وبلاگ نویسان از حماسه سوم تیر

+ نوشته شده توسط آرام در شنبه 2 تیر1386 و ساعت 17:20 |
یا علیم
.
اصطلاحش "خود درگیری"باید باشد !.در جدالی دائمی با خود .گمان می کردم و می کنم که این جدال ها باید نقطه ی پایانی داشته باشد
پس کجاست این نقطه ی پایان؟!؟
دل به سویی می رود و عقل به سویی دیگر ...
عقل را سپرده ام که مثل مادری جدی ، دست دل را بگیرد و محکم نگه دارد مبادا بخواهد بازیگوشی کند و همان جدال را ادامه دهد  .
اما ، امان از دل ...
.
این دوبیتی بابا طاهر را که شنیده اید؟!
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند ، دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم در دیده تا دل گردد آزاد
.
مهربانا ! تو پناه این خستگی ها ومامن دلتنگی هایم هستی
می بینی ام ...و دل خوشم به همین .
اما ، بگیر دستم را
می ترسم
.
.
پناه ...

.

الهی و ربی من لی غیرک

 

+ نوشته شده توسط آرام در یکشنبه 9 اردیبهشت1386 و ساعت 12:51 |
بسم رب الشهید
.
... سال های سال شنیده بودم همه ی آدم ها گمشده ای دارند و تا دنیا دنیاست ،آدم ها یند و گمشده ها شان .
شنیده بودم آدم ها باید هجرت کنند تا گمشده هاشان را بیبند ...
هجرت از خویش ، هجرت به آسمان ...و آسمان درست همین جاست .
اینجا که من ایستاده ام ، اینجا که تو ایستاده ای ، اینجا که فرشتگان ایستاده اند ...
درست همین امتدادی که می رسد به نیستان ، اینجا که خاک ، حریر پر فرشته و آفتاب است .
آری ... به تمامت خویش هجرت کردم و سفر ، آغاز بود ...
سفر،رسیدن ...سفر ، شتاب گرفتن در آغوش گرم خدا ...
به اینجا که رسیدم خاک دیگر خاک نبود،خاک ،رسیدن به اوج بود
خاک شیفتگی بود ، خاک دچار شدن در لحظه آبی عشق بود ...
بوی تو می آمد ...بوی فرشته، من گذاشته بودم از باران
در سرزمینی پر از یاد تو ...
.
پ.ن
1.رفته بودم جنوب ...عالی بود
2. دلم خیلی خیلی تنگ شده
+ نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه 24 اسفند1385 و ساعت 23:23 |
هوالحی
.
چه همه چیز سر جاش باشد و چه نباشد ،کسی که گیج است همه چیز را گیج می بیند .
حتی اگر این عالم بی منطق باشد ، احتمالا این را کسی می فهمد که خودش ،هندسه ی روحش اش منطقی باشد .

چند روایت معتبر در باره مرگ
مصطفی مستور
.
پ.ن

1. قرار بوده در گیجی زندگی نکنم ، اما...
2. مرگ معمای جالبی است . مدتی است سعی می کنم غریبه نباشیم .
3.مبارک است ان شالله ! «سوره » هم تعطیل شد .دست همه دلسوزان انقلاب درد نکند . اصولا مزاحم ها را باید از میان برداشت . مخصوصا که قابل هدایت ! هم نباشند .و چه بهتر که خودی ها دست به اقدام شوند ! دلایل هم کافی است : روش‌هاي نادرست و پرخاشگرانه،قلب واقعيت و جعل موضوعات بي‌اساس ،سوء استفاده از مقدسات و اعتقادات مردم و نقدهاي بي رحمانه و سليقه اي... خدا قبول کند ...!

+ نوشته شده توسط آرام در یکشنبه 13 اسفند1385 و ساعت 12:43 |
حالم از خودم بهم می خوره !

حماقت هام رو می نویسم ...

شاید  با مرورشون دیگه تکرارشون نکردم ...

.

.

.

 

+ نوشته شده توسط آرام در شنبه 20 آبان1385 و ساعت 9:16 |